فصل اول‏

زينب

و اصول دين

حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود

« همه علم مردم را در چهار موضوع ميدانم :

1ـ پروردگارت را بشناسى ؛

2ـ بدانى با تو چه كرده ؛

3ـ بدانى از تو چه خواسته ؛

4ـ بدانى كه چه چيزى تورا از دينت بيرون مي‏برد ».

اصول كافى : كتاب فضل العلم ، باب النوادر ، حديث 11 .

زينب و اصول دين

يكى بود يكى نبود : غير از خدا هيچ كس نبود ، دخترى بود به نام زينب كه در يكى از روستاهاى زيبا و سرسبز ميهن عزيز ما ، ايران ، زندگى مىكرد ودر كلاس سوم دبستان درس مي‏خواند . زينب دخترى عاقل و با ادب و زرنگ و كنجكاو بود ؛ چون هرچه مي‏شنيد يا مي‏ديد ويا مي‏خواند ، اگر چيزى را نمىهميد ويا معناى آن را نمىدانست ، مىپرسيد تا چيزهاى بيشترى ياد بگيرد و از همه مهمتر اينكه در تنهاىي‏هايش به چيزهاى مختلف فكر مي‏كرد تا آنها را بيشتر و بهتر بفهمد .

روزى از روزها : زينب قدم مي‏زد در راه مدرسه به فكر فرو رفت و با خود گفت : « چند روز ديگر به سن تكليف مىرسم و تكاليف دينى برايم واجب مي‏شود ؛ خُب ! اولين چيزى كه واجب است بفهمم و با تلاش به دنبال فهميدنش باشم .

اصول دين است : پدر و مادرم از كودكى به من ياد داده‏اند كه : توحيد ، عدل ، نبوت ، امامت ، معاد ، پنج اصل اصول دين ماست ؛ اما الان بايد آنها را خوب و عميق ياد بگيرم و بفهمم .

تازه فروع دين : را هم نفهميدم وفقط اسم آنها را حفظ كردم . فروع دين ده تا است :

اول : نماز ، دوم : روزه ، سوم : زكات ، چهارم : حج ، پنجم : جهاد ، ششم : خمس ، هفتم : امر به معروف ، هشتم : نهى از منكر ، نهم : تولى‏ ، دهم : تبرى‏ .

 مادرم مي‏گفت :  تولى يعنى دوستى امامان معصوم و دوستى با مؤمنين در همه جهان ، و تبرى يعنى نفرت از كفر و كافران و منافقين و مشركين در همه جهان ؛ اما اين اندازه دانستن كافى نيست » .

بعد با خودش گفت : « خب بايد همه اين مسايل مهم دينى را خوب بفهمم تا بتوانم آدم خوب و با تقوايى شوم و با عبادت خداى مهربان به معرفت برسم در همه حالت به خصوص در نماز » .

سپس ادامه داد : « درست است كه پدر و مادر خوبم چيزهايى به من ياد داده‏اند و من چيزهايى فهميدم ، اما بهتر است كه اين مسايل دينى را بهتر و بيشتر ياد بگيرم و خوب بفهمم . پس بايد هم از كسانى كه مي‏دانند بپرسم و هم كتاب بخوانم  .

زينب ! زينب !

زينب ايستاد و سرش را به سوى صدايى كه از پشت سرش آمد برگرداند . دختر عمويش زهرا كه همكلاس زينب بود ، دوان دوان خود را به او رساند .

« سلام زهرا »

سلام ! چند بار صدايت زدم نشنيدى . باز هم توى فكر بودى ؟

زهرا كه به زينب رسيد باهم به طرف مدرسه به راه افتادند . زينب گفت : « داشتم فكر مي‏كردم كه چطورى ميشه خدارا بهتر عبادت كرد . راستى ! خدا براى اينكه اين همه زيبايى خلق كنه احتياج به فكر نداره . درسته ؟ »

زهر : « خب معلومه » .

زينب :« بسيارى از مردم بدون فكر كار مي‏كنند».

زهر : « بله . ولى نمي‏تونند كارهاشون رو خوب و درست انجام بدند » .

زينب : « درسته ! انسان بايد براى هر كارى فكر كنه و از كسانى كه در آن كار مهارت دارندو با تجربه و ماهرند سؤال كنه و بعد كارش رو انجام بده . ولى خداى بزرگ براى اينكه جهان را خلق كنه ؛ از آسمان تا زمين ؛ از مورچه تا انسان و خلقت درخت و هوا و همه چيز ، نه از كسى چيزى پرسيد و نه يك لحظه براى خلق آنها فكر كرد ».

زهرا پرسيد : « تو از كجا مب‏دونى ؟ »

زينب جواب داد : « چند روز پيش پدر بزرگ يكى از خطبه‏هاى امام على ـ عليه السلام ـ در نهج البلاغه را كه در باره همين موضوع بود برايم خواند و توضيح داد . نهج البلاغه در باره اين موضوعها مطالب زيادى داره مخصوصاً درباره شناخت خدا و قرآن . همه سخنان امام ـ عليه السلام ـ از قرآن سرچشمه مى‏گيره » .

زهر : « خوش به حالت كه پدر بزرگ با شما زندگى مي‏كنه و هر روز چيز جديدى از امور دينى برات مي‏گه » .

زينب : « همه چيز را كه از پدر بزرگ ياد نگرفتم ؛ پدر و مادرم هم از مسايل دينى برايم چيزهايى ميگويند كه آنها را يا در قرآن و كتابهاى مذهبى خوانده‏اند و يا از امام جماعت مسجد شنيده‏اند » .

زهر : « بله . ولى درباره اين چيزها پدر بزرگ بيشتر صحبت مي‏كنه » .

زينب : « بله كاملاً درسته » .

با اين صحبت‏ها زينب و زهرا كم كم به مدرسه رسيدند و بعد از مدت كوتاهى زنگ مدرسه زده شد . بعد از تلاوت قرآن صبحگاهى و صحبت‏هاى خانم ناظم ، همه دانش‏آموزان به كلاس‏هاى خود رفتند .

زينب و زهر هم به كلاس خود رفتند ، وقتى خانم معلم وارد كلاس شد دانش‏آموزان به احترام او از جاى خود برخاستند و بعد نشستند ؛ سپس قبل از اينكه خانم معلم مشغول صحبت شود ، زينب دستش را بالا برد و اجازه خواست ؛ خانم معلم كه از اين كار زينب تعجب كرده بود به او اجازه داد و گفت : « بله ! » .

زينب گفت : « خانم ! ما كم كم به سن تكليف مي‏رسيم . بعضي‏ها چند روز ديگر يا چند هفته ديگر و يا چند ماه ديگر كه بستگى به روز تولد هر كس دارد ، براى همين خواهش مي‏كنم هر روز چيزى از مسايل دينى ، اصول و فروع دين براى ما بگوييد و در كلاس چند دقيقه در اين باره برايمان توضيح دهيد ؛ چون وقتى كه تكليف مي‏شويم بايد مسايل دينى و شرعى را خوب بلد باشيم » .

خانم معلم كه از صحبتهاى زينب خوشش آمد ، لبخندى زد و گفت : « آفرين ! آفرين زينب خانم . دخترها توجه كنيد . چند روز يا چند هفته ديگر همه شما به سن تكليف مي‏رسيد و انشاءاللَّه يك روز در سه يا چهار هفته ديگر مي‏خواهيم در مدرسه برايتان جشن تكليف بگيريم . حالا هم چقدر خوب شد كه زينب يادم انداخت به شماها بگويم كه به مادرتان بگوييد برايتان جانماز و چادر نماز تهيه كند » .

سپس در حالى كه در كلاس قدم مي‏زد ادامه داد : « من هم انشاءاللَّه اگر زنده مانديم هر روز درباره اصول دين و فروع آن و اخلاق ، تاريخ اسلام و معارف اسلامى ديگر براى شما چيزهايى مي‏گويم ، بنابر اين ، خانم‏هاى كوچك در سن و سال اما بزرگ در عقل و فهم ! حتى سعى مي‏كنم بطور مختصر از ديگر معارف اسلامى هم براى شما صحبت كنم و توضيح دهم و اگر هم كسى از شما در باره موضوعى در دين سؤالى دارد مي‏تواند بپرسد ، من هم به اندازه آگاهى و اطلاعاتى كه دارم جواب مي‏دهم يا مي‏روم مي‏پرسم و به شما مي‏گويم . من از اينكه دختر هايى متدين و علاقمند به دين در كلاسم دارم بسيار خوشحالم » .

سپس خانم معلم كنار تخته سياه ، رو به شاگردان ايستاد و گفت : « چون زمان زيادى نمانده كه شما به سن تكليف برسيد ، من از حالا شروع مي‏كنم و ابتدا از واجبات دين كه مهم و اساسى است برايتان صحبت مي‏كنم و توضيح مي‏دهم » . سپس با گچ روى تخته سياه كلاس نوشت :

« اصول دين :

اصل اول : توحيد »

بعد رو به دانش‏آموزان كرد و گفت : « اول درباره اصول دين صحبت مي‏كنيم .

اصل اول دين ما :

 توحيد است .

اصل دوم : عدل .

اصل سوم : نبوت .

چهارم : امامت .

و پنجم : معاد .

بايد به اين پنج اصل اعتقاد استوار داشته باشيم و تا آخر عمر بر آن ثابت و پايدار بمانيم . انسان مؤمن نيست ؛ مگر اينكه معانى اين اصول را بفهمد و در دين خود استوار بماند . براى همين اول اصول دين را براى شما شرح مي‏دهم ؛ اما قبل از اينكه معناى اصل اول يعنى توحيد را بگويم ، بايد اهميت دين دارى را و اينكه چرا بايد اصول دين را بفهميم ، برايتان توضيح دهم » .

وبعد با گچ روى تخته كلاس نوشت :

« اهميت شناخت اصول دين و دين دارى » .

خانم معلم در حالى كه دستهايش را به هم مي‏ماليد تا گچ آنها پاك شود گفت : « بچه‏ه ! وجود انسان دراين دنيا حتماً براى هدفى است ؛ اين طور نيست كه انسان به دنيا ميآيد و زحمت مي‏كشد تا يك زندگى خوب براى خودش درست كند ؛ به بعضى از آرزوها و خواسته‏هايش مي‏رسد و به بعضى ديگر نمي‏رسد و كم كم پير ميشود و هرچه در زندگى جمع كرده براى ديگران مي‏گذارد و از دنيا مي‏رود و همه زحمت و تلاشش به هدر مي‏رود .

پس يك انسان عاقل بايد بفهمد كه « از كجا آمده ، الان در كجاست ، و به كجا مي‏رود » .

اينكه « از كجا آمده » : يعنى انسان بايد دنبال اين باشد كه بفهمد آسمان و زمين و هرچه در آن‏هاست از جمله خود انسان را چه كسى آفريده و بوجود آورده و بعد ، با شناخت او به بهترين شكل او را عبادت و بندگى كند كه اين كار هم انجام نمى‏شود مگر با شناخت اصل اول دين يعنى « توحيد » .

اما « الان در كجاييم » : ما در اين دنيا زندگى مى‏كنيم و تنها با شناخت سه اصل ديگر دين يعنى عدل ، نبوت و امامت مى‏توانيم به آنچه خداوند از ما خواسته عمل كنيم و همانطور كه پيامبران و امامان گفته‏اند به سعادت دنيا و آخرت دست پيدا كنيم .

سؤال سوم اين بود كه به كجا مي‏رويم : پاسخ اين است كه ازاين دنيا به عالم برزخ مى‏رويم و بعد در روز قيامت يا وارد بهشت مى‏شويم و يا خداى نكرده به جهنم مى‏رويم . و به پاداش و جزاى كارهاى بد و ناحقى كه در اين دنيا انجام داده‏ايم مى‏رسيم و اين هم يعنى شناخت اصل پنجم يعنى معاد .

اما كسانى كه اصول دين را نمى‏فهمند اعتقاد محكم و ثابتى به آخرت ندارند ، و زندگى براى آنها هيچ معنايى ندارد ، و همه زندگى خود را به جمع آورى وسايل زندگى و لذت‏هاى دنيوى مى‏گذرانند ، و وقتى وارد آن دنيا مى‏شوند هيچ توشه‏اى ندارند . در اين دنيا هم به خاطر نرسيدن به خواسته هايشان دچار غم و اندوه و پوچى مى‏شوند و در مقابل سختيها و مشكلات نمي‏توانند صبر كنند .

پس هر انسان عاقلى با كمى توجه مي‏فهمد كه بايد براى شناخت خدا و اصول دين تلاش كند تا گرفتار جهنم و غم و اندوه دنيا و آخرت نشود » .

 

 صفحه  قبل   فهرست داستان دختر هدايت      صفحه بعد  

موسوعة صحف الطيبين

http://www.114.ir