فصل هفدهم‏

پرسش مريم درباره

ديدن خداوند

امام‏ العارفين و برادر سيدالمرسلين ، حضرت على ـ عليه السلام ـ مى‏فرمايد :

« و سپاس خداى راست كه كارهاى پوشيده را داند و نشانه‏هاى روشن ، او را شناساند و ديده بينا ديدنش نتواند ؛ نه چشم آن كس كه او را نبيند منكر او گرديد و نه دل آن كس كه او را شناخت ، به ديده تواندش ديد .

در برترى از همه پيش است و هيچ چيز برتر از او نيست و در نزديك بودن چنان است كه چيزى نزديكتر از او نيست ؛ پس نه برتر بودن او ، وى را از آفريده‏اش دور داشته و نه نزديك بودنش [ آفريده‏ها ] را با او در يك رتبه بداشته .

خِرده را بر چگونگى صفات خود آگاه ساخته و در شناخت خويش تا آنجا كه بايد [ بر ديده آنان ‏ ] پرده نينداخته .

 اوست كه نشانه‏هاى هستى بر او گواهى پيداست و زبان دِل منكر بدين حقيقت گوياست و از آنچه تشبيه كنندگان و منكران درباره او گويند مبرّاست » .

ترجمه از : نهج البلاغه ؛ خطبه 49 .

پرسش مريم درباره

ديدن خداوند

خانم معلم بعد از اين توضيحات و صحبتها گفت : « خواهرها ! شناخت خصوصيات مخلوقات دليل و برهانى براى شناخت عظمت خداست و ما از اين راه اطمينان پيدا مى‏كنيم كه او يكتاست و شريكى ندارد . خب ! امروز بيشتر از اين فرصت نمى‏كنيم كه درباره اين موضوع صحبت كنيم . اگر مى‏خواهيد خودتان به كتاب معجم المفهرس قرآن كه در كتابخانه مسجد و مدرسه هست ، در كلمه « انسان » ، « خلق » يا « كل شى‏ء » رجوع و تحقيق كنيد .

اما مسأله پاداش و جزاى كارهاى انسان را انشاءاللَّه در بحث عدل الهى و معاد توضيح مى‏دهيم . اگر سؤال ديگرى داريد ، بپرسيد ؟» .

دختر كوچكى به نام مريم ـ كه در تمام جلسات قرآن و نماز جماعتها همراه مادر و خواهرش مى‏آمد ـ زود دستش را بالا برد و پرسيد :

« خانم معلم ! آيا ما مى‏توانيم خدا را ببينيم ؟ » ؛ بعضى از خانمها و دخترهاى جلسه از اين سؤال او خنديد . مريم كوچولو خجالت كشيد و سرش را پايين انداخت .

خانم معلم نگاهى به مريم كرد و گفت : « هيچ اشكالى ندارد . اتفاقاً اين سؤال مهمى است » .

و بعد گفت : « ببين دخترم ، خداوند متعال از ماده نيست ؛ پس جسم و اعضا مانند سر و دست و پا ندارد ، و بى حد و نهايت است ، يعنى هيكل و شكل و اندازه‏اى ندارد ؛ بكله آثار او در همه جا به چشم مى‏خورد ؛ مانند :

حالت خوشحالى : ما وقتى خوشحال مى‏شويم ، خوشحالى را نمى‏بينيم اما آنرا احساس مى‏كنيم .

 و يا مثلاً « درد : ما درد را نمى‏بينيم ولى آنرا حس مى‏كنيم ..
 در مورد خدا هم : آثار خداوند در همه مخلوقات و موجودات ديده مى‏شود .

ما در خيال و ذهن خود چيزى‏هاى مختلف خلق مى‏كنيم .

ولى خداوند در واقعيت خلق مى‏كند » .

خانم معلم در حالى كه بيشتر به مريم كوچولو نگاه مى‏كرد ، گفت : « خداوند در عقل و وجدان انسان حالتى گذاشته كه هنگام لذت روحى ، از درون خودمان ايمان مى‏آوريم كه اين آسمان و زمين آفريدگارى دانا و توانا دارد كه آنها را خلق كرده و اداره مى‏كند » .

سپس ادامه داد : « اگر مى‏خواهى درباره توحيد چيزهاى بيشترى بدانى ، مى‏توانى از زينب هم بخواهى تا تو را راهنمايى كند » .

زينب كه به صحبت‏هاى خانم گوش مى‏كرد كم كم به فكر فرو رفت و با خود گفت : « اين همان دليل فطرت است كه پدر در مزرعه برايم گفت » و به فكر فرو رفت . در همين لحظه وقتى اسم خود را از زبان خانم معلم شنيد ، ناگهان كتاب نهج البلاغه را كه در دستش بود بلند كرد و با صداى بلند گفت : « بله ! ».

همه از اين حركت زينب خنديدند ؛ زينب هم خجالت كشيد . خانم معلم گفت : « اشكال ندارد ، اشكال ندارد ، خانم‏ها ! دخترها ساكت باشيد ! زينب جان ! كتاب نهج البلاغه را به من بده » .

زيب بلند شد و جلو رفت ، كتاب را به خانم معلم داد و برگشت سر جاى خود نشست .

خانم معلم كتاب را باز كرد و بعد از كمى جستجو در كتاب گفت : « دخترها ! بنويسيد . اين چيزهايى كه الآن براى شما مى‏خوانم داستان زيبايى است درباره شناخت خدا از راه دل از نهج البلاغه » .

و بعد گفت : « ذِعلب يمانى يكى از ياران امام على عليه السلام از اميرالمؤمنين پرسيد : « اى امير مؤمنان ! آيا پروردگار خود را ديده‏اى ؟ »

اميرالمؤمنين فرمودند : « آيا چيزى را كه نبينم مى‏پرستم؟».

ذعلب : « چگونه او را مى‏بينى ؟ »

اميرالمؤمنين : « ديده‏ها او را آشكارا نتواند ديد ، اما دلها ، با ايمان درست به او خواهد رسيد . به هرچيز نزديك است نه بدان پيوسته و از آنها دور است نه جدا و گسسته ، گوينده است به انديشه و نگرش ؛ اراده كننده است نه از روى آرزو وخواهش ؛ سازنده است نه با پا و دست .

با نرمى و پوشيدگى كار كند ولى نتوان گفت پوشيده است ، بزرگقدر است و ستمكار نيست ؛ بيناست ولى نيروى بيناييش به كار نباشد ؛ از راه انعام و بخشش بر بندگان مهربان است نه از روى نازك‏دلى و دلسوزى بر آنان ؛ سرها برابر بزرگى او فرو افتاده و خوار است و دلها از بيم او بى قرار » . نهج البلاغه : خطبه 179 ، ص‏187 .

خانم معلم پس از خواندن اين داستان رو به مريم كوچولو كرد و گفت : « انشاءاللَّه بزرگ كه شدى معناى اين سخنان زيبا را مى‏فهمى ؛ پس الآن همين اندازه فهميدى كه خداوند را با عقل و دل مي‏شناسيم نه با چشم » .

سپس خطاب به همه پرسيد : « آيا سؤالى هست ؟ » . .

 صفحه  قبل   فهرست داستان دختر هدايت      صفحه بعد  

موسوعة صحف الطيبين

http://www.114.ir