فصل هفتم‏

داستانى زيبا درباره توحيد خدا

حضرت امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند :

« به راستى چون خداى عزّ و جل براى بنده خير و خوبى بخواهد به دلش پرتوى افكند و گوشهاى دلش را باز كند و فرشته‏اى بر او گمارد كه كمك او باشد و او را يارى دهد.

 و چون براى بنده‏اى بد خواهد ، نقطه سياهى به دلش اندازد و گوشهاى دلش را ببندد و بر او شيطانى گمارد كه گمراهش كند سپس اين آيه را خواند (سوره انعام آيه 162) : هر كه را خدا بخواهد راهنمايى كند ، او را نسبت به اسلام خوشبين وبا فهم مى‏سازد و هر كه را بخواهد گمراه كند او را دلتنگ وبدبين مى‏كند كه گويا خود را به آسمان پرتاب مى‏كند » .اصول كافى : كتاب التوحيد، باب 35، حديث 2.

داستانى زيبا

درباره توحيد خدا

وقتى كه خانم معلم كلاس را ترك كرد همه دخترها دور زينب جمع شدند .

زهرا گفت : « زينب ! عجب سؤالى كردى ! » . دختر ديگرى گفت : « تو واقعاً يك دختر متديّنى » .

 همكلاسى ديگر زينب گفت : « بچه‏ها ! چقدر قشنگ است كه براى همه ما در مسجد روستا يا در مدرسه جشن تكليف مى‏گيرند و همه ما چادرهاى سفيد سرمان مى‏كنيم و نماز مى‏خوانيم » .

يكى ديگر از دخترها گفت : « من همه صحبتهاى خانم معلم را نوشته‏ام ؛ همين طور حرفهاى زينب را . مى‏خواهم همه را خوب بفهمم تا اصول دين در دل و ذهنم خوب مجسم شود و در وقت نياز با افكار كافران و بى‏دينان بجنگم » . وقتى اين حرف را زد بقيه دخترها شروع به خنديدن كردند و گفتند : « آرى ! درست است ! در اين زمانه كه جنگ فكرى بين مؤمنان و كافران وجود دارد ما بايد مسلح شويم ».

بعد زينب گفت : « بچه‏ها ! بياييد شب به مسجد برويم تا چيزهاى ديگرى از خانم معلم ياد بگيريم . بايد همه مسائلى كه به اصل اول دين مربوط است را همين امروز ياد بگيريم » .

بقيه بچه‏ه حرفهاى زينب را تأييد كردند و گفتند : « آره ! پس بچه‏ها قرار ما در مسجد » .

بعد هر كسى مشغول كارى شد تا اينكه زنگ كلاس زده شد و خانم معلم سر كلاس آمد .

دانش‏آموزان باز هم مى‏خواستند كه خانم معلم درباره توحيد صحبت كند اما او قبول نكرد و گفت : « حالا نوبت درس است » .

در راه بازگشت به خانه ، زهرا و چند نفر ديگر از دوستانش كه همسايه بودند همراه زينب بودند .

زهرا از زينب پرسيد : « آيا دليل ديگرى براى اثبات وجود خدا بلدى ؟»

زينب گفت : « چند روز پيش پدربزرگ يك داستان درباره اين موضوع برام تعريف كرد ؛ گفت :

« در زمانهاى قديم پادشاه كافرى بود كه با مؤمنان و كسانيكه به توحيد خدا اعتقاد داشتند ، دشمن بود و آنان را شكنجه مى‏كرد .

يكى از وزيران پادشاه مرد با ايمان و با خدايى بود و پادشاه اين موضوع رانمى دانست . او دلش مي‏خواست پادشاه هم به خدا ايمان بياره ؛ براى همين مي‏خواست با دليل محكم به پادشاه ثابت كنه كه خدا يكى است و شريكى نداره ، به همين خاطر نقشه‏اى كشيد . نقشه او اينطور بود :

پادشاه هر سال به باغهاى خارج شهر مى‏رفت و وزيران و بزرگان را هم با خود مى‏برد و مدت يك هفته جشن مفصلى مى‏گرفت . اين باغها در طرف شمال شهر بود . غرب و شرق و جنوب شهر بيابان بود . همچنين در طرف شمال شرقى شهر چند كوه و دره بود كه پادشاه براى شكار به آنجا مى‏رفت .

در يكى از آن ساله كه پادشاه مى‏خواست براى تفريح به باغهايش بره ، اين وزير ، با اسب خود جلو اسب پادشاه ايستاد و گفت : « بياييد به طرف شمال شرق برويم » .

پادشاه گفت : « ما براى شكار نيامده‏ايم . مى‏خواهيم براى تفريح به باغهايمان برويم » .

وزير : « بله ! مگر هر سال براى جشن به باغهاى شمال شرقى نمى‏رويم ؟ » .

پادشاه خنديد و گفت : « مگر ديوانه شدى ؟ در آن طرف شهر كه دره و بيابان است . باغها در طرف شمال شهر است نه آن طرف » .

وزير : « من بيست سال است كه وزير شمايم . آيا تا به حال از من دروغى شنيده‏ايد ؟ » .

پادشاه : « نه » .

وزير : « پس از من بشنويد و به باغهاى اين طرف شهر برويم » .

پادشاه سرش را نزديك گوش وزير آورد و آهسته گفت : « نمى‏دانم مستى يا ديوانه شدى . به هر حال تو را مى‏بخشم . ساكت باش و جلو وزيران و بزرگان مملكت خود را مسخره نكن » .

وزير اصرار كرد و گفت : « اگر باغهاى اين سمت شهر مناسب شأن پادشاه نبود گردنم را بزنيد . من از شما خواهش مى‏كنم كه اين بار به باغهاى اين سمت شهر برويم » .

پادشاه رو به افراد گروهش كرد و با صداى بلند گفت : « اين وزير مى‏گويد كه در طرف شمال شرقى شهر باغهايى مناسب پادشاه است و اصرار دارد كه به آنجا برويم . مى‏گويد اگر چنين باغهايى آنجا نباشد گردنش را بزنيم . چون در اين بيست سال خدمتش دروغى از او نشنيدم ، حرفش را قبول مى‏كنم و براى برگزارى جشن به آن سمت مى‏رويم . ولى همه شاهد باشيد اگر اين وزير دروغ گفته باشد و ما را مسخره كرده باشد ، گردنش را مى‏زنم » .

سپس گفت : « همه با من و اين وزير همراه شويد » .

سپس با راهنمايى وزير ، بعد از حدود دو ساعت به باغهايى بزرگ و رودخانه‏اى كه از طرف شمال مى‏آمد رسيدند . اين رودخانه آبشارى بسيار زيبا داشت و كنار اين آبشار كاخ بزرگى بود كه تازه درست شده بود .

پادشاه به وزير گفت : « من چند سال پيش نيز اينجا آمده بودم اما از اين چيزها خبرى نبودپس اين باغ زيبا چطور به وجود آمده است ؟ » .

وزير : « همه اينها همين طور الكى و يك روزه درست شده‏اند » .

پادشاه : « مرا مسخره مى‏كنى ؟ ! براى اينكه اين كاخ درست شود و آب اين رود خانه از شمال به اين سمت بيايد ، حتماً هزاران سكه طلا خرج شده است » .

وزير : « پس شما يقين داريد كه اينها خود به خود به وجود نيامده‏اند ؟ و حتماً يكى بايد خرج كرده و زحمت زيادى كشيده باشد تا اينها به وجود بيايند ؟ »

پادشاه : « مشخص است . حتماً بايد همين طور باشد ؛ در غير اين صورت اينها اصلاً به وجود نمى‏آمدند » .

وزير : پس چگونه ممكن است كه آسمان و زمين و آب و هوا و گياهان و حيوانات و انسان و هزاران چيز ديگر خود به خود به وجود آمده باشند و كسى آنها را درست نكرده باشد . در حالى كه خودتان مى‏گوئيد كه چيزى خود به خود به وجود نمى‏آيد » .

پادشاه ساكت شد و به فكر فرو رفت . بعد گفت : « اى وزير ! تو به خداى يكتا ايمان دارى ؛ اين مكان زيبا و اين كاخ را درست كردى براى اينكه درس عبرتى براى من باشد و مرا آگاه سازى تا من هم به خدا ايمان بياورم . تو با اين كار ، دليل محكمى براى من آوردى . من هم همين الان ايمان آوردم ؛ پس آفرين بر تو اى وزير دانا و با ايمان !

پس بيا اين دليل محكم را براى همه كسانى كه با مايند بگو تا آنان هم به خدا ايمان بياورند . و بعد همه ما در اين كاخ و باغهاى بسيار زيبا جشن ايمان به خداى يكتا و بى همتا بگيريم».

وزير هم اين چنين كرد و در نتيجه پادشاه و همه گروه همراه او و سپس همه مردم كشورش كه اين ماجرا را شنيدند ، با دليل و علم ، به خداوند ايمان آوردند . پادشاه هم باغى را كه وزير درست كرده بود ، گسترش داد و هر سال در آنجا جشن ايمان برگزار مى‏كردند و آن روز را نيز روز « عيد ايمان » ناميدند » .

سپس زينب گفت : « آيا اين داستان قشنگ دليلى محكم براى اثبات وجود خدا نيست ؟ »

دوستانش جواب دادند : « آرى ! چه وزير زرنگى و چه داستان زيبايى ! » .

 

 

 صفحه  قبل   فهرست داستان دختر هدايت      صفحه بعد  

موسوعة صحف الطيبين

http://www.114.ir