فصل هشتم‏

دليل مادر و مادر بزرگ زينب بر توحيد خداوند

حضرت مولى الموحدين و امام المتقين ، على ـ عليه السلام ـ مى‏فرمايد :

« آفرينش را آغاز كرد و آفريدگان را به يكباره پديد آورد ، بى آنكه انديشه‏اى به كار برد ، يا از آزمايش سودى بردارد ، يا جنبشى پديد آورد يا پتياره‏اى را به خدمت گمارد.

از هر چيز بهنگام بپرداخت ، و اجزاى مخالف را با هم سازگار ساخت و هر طبيعت را اثرى داد و آن اثر را در ذات آن نهاد .

پيش از آنكه بيافريند به آفريدگان دانا بود و بر آغاز و انجامشان بيبنا و با سرشت و چگونگى آنان آشنا . . .

پس آسمانه را به ستاره‏اى رخشان و كوكبهاى تابان بياراست و بفرمود تا خورشيد فروزان و ماه تابان ، در چرخ گردان ، و طارَم سبك گذران ، و آسمان پر ستاره روان ، به گردش برخاست » .

ترجمه از : نهج البلاغه ؛ خطبه 1 .

دليل مادر و مادر بزرگ زينب

بر توحيد خداوند

وقتى زينب به خانه رسيد : ديد مادر و مادر بزرگش در اتاق نشسته‏اند و هر كدام مشغول كارى . با خود گفت : « حتماً منتظر پدر و پدر بزرگند تا آنان به خانه بر گردند . با هم ناهار بخوريم » .

پدر و پدر بزرگ زينب در زمين كشاورزى‏شان كه فاصله زيادى با خانه‏شان نداشت كار مى‏كردند . زينب سلام كرد و به اتاقش رفت ؛ كيفش را گوشه اتاق كنار كتابهايش گذاشت و لباس مدرسه‏اش را در آورد و آويزان كرد ، و بعد نزد مادر و مادربزرگش رفت ؛ مادربزرگ با دوك مشغول تهيه نخ پشمى بود و مادر هم مشغول خياطى .

زينب چهار پنج دقيقه‏اى بى سر و صدا نشست و بعد رو به مادرش كرد و گفت :

« مادر ! خانم معلم امروز گفت كه مى‏خواهند براى ما جشن تكليف بگيرند . بايد جا نماز و چادر نماز تهيه كنيم » .

مادر و مادربزرگ خوشحال شدند و خنديدند .

مادربزرگ گفت : « بله ! تو ديگه بزرگ شدى و بايد براى انجام تكاليف دينى آماده بشى » .

مادر زينب هم گفت : « پارسال كه به مشهد رفتيم ، براى شما دختر عزيزم پارچه چادرى و جانماز خريدم تا وقتى كه به سن تكليف رسيدى ، به شما هديه بدم » .

زينب وقتى كه فهميد مادرش به فكرش بوده خيلى خوشحال شد و دانست كه رسيدن به سن تكليف ، مسأله مهمى است . خودش را جمع كرد . سرش را بالا گرفت ؛ يعنى « بله ! من هم بزرگ شدم » .

بعد گفت : « امروز خانم معلم درباره توحيد صحبت كرد . ما خيلى خوشمان آمد » .

مادر بزرگ گفت : « آره دختر جون ! همه چيز هايى كه در زمين و آسمان هست دليلى براى وجود خداست » .

سپس گفت : « اين دوك كه دست منه رو ببين ، اگه من اونو نچرخونم ، نمى‏چرخه . يا اين پنكه كه سقف اتاقه ، تا وقتى كه برق به اون نرسه نمى‏چرخه ؛ پس زمين هم نمى‏چرخه و شب و روز و چهار فصل بوجود نمى‏آد مگه اينكه قدرتى بزرگ باشه و زمين و حركت زمين را به وجود بياره ؛ اون قدرت هم نبايد متحرك باشه چون اگر متحرك باشه خودش احتياج به كسى داره كه اونو به حركت در بياره ، پس او قدرت بزرگ كه خداست خودش حركت نداره اما همه چيز رو به حركت در مى‏آره » .

مادر زينب : هم كه با دقت به حرفهاى مادر بزرگ گوش مى‏داد گفت : « بله دخترم ! هر انسان با ايمانى بايد دلايل محكمى براى اثبات وجود خدا داشته باشه تا در ايمانش محكم و استوار بمونه و شبهه هايى كه افراد بى‏دين وارد مي‏كنند ، بر او اثر نكنه » .

بعد برخاست و از قفسه كتاب ، كتاب نهج البلاغه را در آورد و چند جمله از آن را خواند و براى زينب ترجمه كرد:

« . . . اگر فكر خود را در گونه راهها ى آفرينش ـ بگردانى تا خود را به نهايت آن راهها برسانى ، تو را جز اين نشان ندهد كه آفريننده مورچه و خرمابن يكى باشد ؛ به خاطر دقتى كه جدا جدا ـ در آفرينش ـ هر چيز به كار رفته است ، و اختلاف دقيق و ديرياب كه در خلقت هر جاندار يا جاندارى ديگر نهفته است ، و ميان كلان و نازك اندام ، سنگين و سبك ، و نيرومند و ناتوان ، در آفرينش جز همانندى نيست و خلقت آسمان و هوا و باد و آب يكى است ، . . .

پس بنگر در آفتاب و ماه و درخت و گياه ، و آب و سنگ و شب و روز رنگارنگ . . .

پس واى بر آنكه تقدير كننده را نپذيزد و تدبير كننده را نا آشنا گيرد ، پنداشته‏اند همچون گياهانند كه آنان را كارنده‏اى و اختلاف صورتهاشان را سازنده‏اى نيست .

در آنچه ادعا كردند حجّتى نياوردند ، آيا هيچ بنايى بى سازنده بود ، يا جنايتى بى جنايت كننده ؟ ! »

نهج البلاغه ، خطبه 185

بعد مادر نهج البلاغه را به زينب داد و گفت : « هر موقع كه وقت داشتى اين كتاب را مطالعه كن من چند جا در كتاب علامت گذاشته‏ام . خودم بعضى از آنها را حفظ كرده‏ام شما هم بخوان و حفظ كن . اينها خطبه‏هاى خيلى خوبى هستند كه آنچه خدا در آسمان و زمين خلق كرده را از اول خلقت تا آخر معرفى كرده و بهترين كتاب بعد از قرآن مجيد و نهج الفصاحه پيغمبر ـ صلى اللَّه عليه و آله و سلم ـ است . اينها در زمينه توحيد و خداشناسى واقعاً بى‏نظيرند . اين كتاب را بخوان و درباره مطالب آن فكر كن » .

خطبه هايى كه مادر زينب علامت گذاشته بود ، طبق نهج البلاغه با ترجمه سيد جعفر شهيدى اينچنين است : 1 ، 39 ، 49 ، 65 ، 85 ، 91 ، ، 109 ، 152 ، 163 ، 185 ، 186 ، 213 .

 

 صفحه  قبل   فهرست داستان دختر هدايت      صفحه بعد  

موسوعة صحف الطيبين

http://www.114.ir