فصل نهم‏

دليل پدربزرگ زينب

بر توحيد خدا

اول المؤمنين و سيد المتقين ، حضرت امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ مى‏فرمايد :

« و اگر در بزرگى و زيادى نعمت ـ او ـ مى‏انديشيدند به راه راست باز مى‏گرديدند و از ـ آتش ـ سوزان عذاب مى‏ترسيدند ، لكن دلها بيمار است و بينشها عيب دار ، آيا به خردترين چيزى كه آفريده نمى‏نگرند كه چسان آفرينش او را استوار داشته و تركيب آن را برقرار ؟

آنرا شنوايى و بينايى بخشيده و برايش استخوان و پوست آفريده . بنگريد به مورچه و خردى جثه آن ، و لطافتش در برون و نهان . . . » .

ترجمه از : نهج البلاغه ؛ خطبه 185.

دليل پدربزرگ زينب

بر توحيد خدا

وقتى كه مادر نهج البلاغه را به زينب داد ، زينب سراغ خطبه هايى كه مادر علامت گذاشته بود رفت و مشغول نوشتن شد ؛ ولى مادرش گفت : « دخترم ! اين كار را بعداً بكن . حالا بيا ناهارت را بخور . بعد هم اگر برايت زحمت نيست ، ناهار پدر و پدربزرگ و برادرت را برايشان سر زمين ببر . چون هنوز بر نگشته‏اند و تا يك ساعت ديگر هم نوبت آبيارى زمين است » .

زينب گفت : « باشه ! من هم مى‏گفتم چرا تا حالا نيامدند » . بعد گفت : « مادر ! من حاضرم . اگه اشكالى نداره مى‏خوام با اونا غذا بخورم » .

اما مادر گفت : « نه ! يا ناهارت را كامل بخور يا چند لقمه بگير ، بعد برو . چون آبيارى زمين يك ساعت طول مى‏كشد » .

زينب : « باشه ! زود چند لقمه مى‏خورم و مى‏رم » .

زينب بعد از اينكه ناهار مختصرى خورد ، غذايى كه مادر آماده كرده بود را برداشت و از خانه خارج شد . فاصله زمين تا خانه كمتر از بيست دقيقه بود . وقتى كه به سر زمين رسيد ، پدربزرگ مشغول كار بود و جويها را پاك مى‏كرد تا آب بهتر جريان پيدا كند .

زينب غذا ر درون كلبه كنار زمين گذاشت و پيش پدربزرگ رفت وسلام كرد . پدربزرگ بعد از جواب سلام گفت : « دخترم تو چرا زحمت كشيدى ! ما خودمون مى‏اومديم خونه ناهار مى‏خورديم » .

زينب : « من خودم هم دوست داشتم بيام سر زمين شما زحمت مى‏كشيد كه هميشه كار مى‏كنيد . اگر كارى هست من هم حاضرم كمك كنم » .

پدربزرگ : « نه ! خيلى ممنون ! كارى نيست . زمين هم براى آبيارى آماده شده . بيا بريم يك گوشه بنشينيم آب بياد » .

و رفتند زير درخت كهنسال كنار كلبه نشستند . بعد از كمى پدربزرگ پرسيد : « خُب ! تعريف كن ببينم درس امروزت درباره چى بود ؟ »

زينب منتظر اين سؤال بود . چون پدربزرگ هر وقت او را مى‏ديد و مى‏خواست با او صحبت كند اول از درس و مدرسه و چيز هايى كه ياد گرفته بود مى‏پرسيد .

زينب جواب داد : « چون من و همه بچه‏هاى كلاس به زودى به سن تكليف مى‏رسيم امروز خانم معلم ما درباره اصول دين صحبت كرد و درباره شناخت خدا و توحيد توضيح داد » .

پدربزررگ گفت : « آفرين دخترم ! تو ديگر بزرگ شدى و بايد اصول دين و معارف اسلامى را بيشتر ياد بگيرى و به اينها اعتقاد كامل و محكم پيدا كنى تا بتونى فروع دين رو هم كه شامل انجام واجبات و دورى از گناهان و داشتن اخلاق اسلامى است ، خوب به جا بيارى و از عبادت و اطاعت خدا لذت ببرى ؛ نه اينكه با تقليد از ما عبادت كنى ؛ يعنى ، چون ما اين كارها را انجام مي‏دهيم تو هم انجام بدى ؛ بدون اينكه شناخت و آگاهى از بزرگوارى و عظمت خدا داشته باشى و بفهمى كه اطاعت خدا چه فايده‏اى براى انسان داره ، معنى اعتقاد چيه و نماز و روزه و خمس براى چيه ؛ براى همينه كه گفتم اصول دين رو بايد خودت بفهمى نه اينكه از ديگران تقليد كنى . براى اين كار هم بايد از كلام معصومين استفاده كنى نه از كسانى كه ندانسته هر چيزى را مي‏گويند».

زينب از فرصت استفاده كرد و پرسيد : « پدربزرگ ! از نظر شما بهترين و زيباترين دليل بر وجود خدا چيه ؟ »

پدربزرگ گفت : « بهترين و ساده‏ترين دليل بر وجود خدا اينه كه هر چيزى كه مى‏بينيم دليلى بر وجود خداست ؛ چون اين سايه درخت دليل بر وجود درخت است . ردّ پاهاى گوسفند دليل بر اين است كه گوسفندان ا زاينجا رد شده‏اند . اين زمين آماده براى آبيارى دليل اينه كه كسى اينجا كار كرده . پس اين زمين و خاك و آسمان و آفتاب و ستاره و يا ما انسانها ، همگى دليل بر وجود خالقى هستيم كه ما را به وجود آوزده » و بعد اين شعر عربى را خواند :

له فى كل شى‏ءٍ آيةٌ

تدلّ على‏ أنّه واحدٌ

زينب معناى شعر را نپرسيد چون فهميد كه معنايش اين است : « هر چيزى كه وجود دارد دليلى براى وجود خداوند يكتاست » .

بعد پدربزرگ گفت : « دخترم ! اگر كسى به تو بگه يك كتاب نه همه كتاب‏ها ، فقط كتابى كه دست توست ، حرفها و كلماتش خود به خود درست شد ، ورقه‏هايش خود به خود جمع شد و به چاپخانه رفت ، بدون اينكه كسى اين كارها رو انجام بده ، جمله‏هايش خود به خود كنار هم قرار گرفته‏اند و كتابى علمى و پر معنا درست شد و به دستت رسيد ، آيا نمى‏گى كه اين شخص آدم بسيار كم خردى است ؛ چون مي‏دانى چنين چيزى غير ممكنه . درباره اين دنيا هم حتماً بايد شخص عاقلى اونو به‏وجود آورده باشه . چون اگر عاقل نباشه ، هيچ علم و دانشى هم نداره و نمى‏تونه كارى با اين ظرافت و دقت انجام بده .

بنابراين نمى‏شه اين زمين و ماه و آفتاب و حتى قطره آب خود به خود به وجود آمده باشند مگر اينكه مواد اصلى‏اش را كسى به وجود آورده باشه . همين آب با اين خاصيت كه براى همه موجودات مفيده ‏و بدون آن نمى‏شه زندگى كرد ؛ حتى انسان كه عقل و شعور داره نمى‏تونه يك ذره يا مولكول از اونو درست كنه ، چه برسه به چشم يا گوش يا دست انسان يا حيوان » .

بعد گفت : « دخترم ! خدا كافرانى را كه مى‏گفتند طبيعت خود به خود درست شده ، يا انسان خودش خودشو درست كرده مسخره مى‏كنه ، و گفته : آنان نمى‏توانند يك جمله يا يك آيه مثل قرآن بگويند با اين بلاغت و كلام مفيد حتى با كمترين سخن و معنى‏ » .

سپس پدربزرگ آيه 73 از سوره حج را خواند و ترجمه آن را گفت : « اى مردم مَثَلى زده شده به آن گوش كنيد .آن كسانى كه غير از خدا مى‏خوانند هرگز مگسى خلق نكنند گرچه با هم همكارى كنند و اگر مگسى چيزى از آنها بربايد نمى‏توانند از او بستانند . خواستار و خواسته شده هر دو ناتوانند »

بعد پدربزرگ به زينب نگاه كرد و لبخند زد و زينب هم به تأييد پدربزرگ سرش را تكان دادو لبخند زد .

 

 

 صفحه  قبل   فهرست داستان دختر هدايت      صفحه بعد  

موسوعة صحف الطيبين

http://www.114.ir